آنگونه كه حكيمان به ما آموختهاند، هيچ چيز را نبايد سياه و سفيد ديد و هر پديدهاي دو رويه دارد. شناخت صحيح ازپديدهها نيز با اين معيار ميسر است وگرنه به ورطهي  افراط و تفريط، نفرت و شيفتگي و كينه و دلباختگي خواهيم غلطيد.

مغرب زمين بويژه اروپا نيز پديدهاي از اين دست است. شناختن اروپا و غرب صرفاً با علم، عقلانيت، تجربه، نظم و حاكميت قانون بعنوان ارزشهاي حاكم اجتماعي كه نقش استعلايي در تمدن غربي داشتهاند درست، اما ناقص و ابتر است و تنها يك روي اين تمدن چند لايه و چند چهره را آفتابي ميكند و صرفاً با در نظر گرفتن اين رويهها و چهرهها ميتوان با اين تمدن گفت و گو، ارتباط، همزيستي و تعامل در حوزهاي فكري، سياسي، فرهنگي و اقتصادي داشت. تمدن غربي بويژه اروپا رويهيديگري نيز دارد كه خيلي محسوس است؛ هرچند فضاي غالب رسانهاي جهان تصوير ديگري را در اذهان مصور كرده است.

رويهي ديگر تمدن غرب، زيادهخواهي، تكبر، خودشيفتگي (نارسيسم) و خودمداري، تجاوز و تعدي، روحيهي تهاجمي و بيرحمي،  فقدان ايمان و احساس است. از رويدادهاي شرمآور و سياه  تاريخ اروپا مثل آدمسوزي و زنده بگوري كودكان ميگذرم و به وقايع دوران بلوغ اروپا و بويژه قرن 20 اشاره ميكنم. آيا دو جنگ شرمآور جهاني كه 50 ميليون انسان (انساني كه كانت خداوند عقلانيت و مدرنيته در نزد غربيان، او را هدف هستي و برخلاف ديگر اشيا كه قيمتي دارند، صاحب منزلت و شأن ميداند) را به كام نيستي نكشاند و آيا اين جنگها ثمرهي تلاقي ناسيوناليسم افراطي، امپرياليسم، و رقابت بيپايان تسليحاتي غربيان و بويژه اروپاييان نبود؟ هنوز هيروشيما و ناكازاكي، هرساله با شور و حرارت ياد كشتهشدگان حملهي اتمي امريكا را گرامي ميدارند. هنوز تصاوير هراسانگيز كشتار مسلمانان و زنان باردار در بوسني كه توأم با سكوت غربيان بود، پيش چشمان بشريت است و دهها رويداد ديگر كه چهرهي ديگر غرب را به ما نشان ميدهد. آنچه امروز در اروپا بويژه در فرانسه و آلمان و در خصوص منع حجاب زنان ميگذرد نيز متعلق به همين چهره است كه ناخواسته از زير نقاب پرزرق و برق غرب سر برآورده است. وگرنه اين اقدام كه آشكارا ضد آزادي، برابري و حقوق طبيعي بشر (آموزههاي اصلي ليبراليسم) ميباشد، هيچ توجيه عقلاني و قانوني ندارد و تنها نمايانگر رويهي ديگر اروپاست كه مملو از خشونت، خودمداري و تحقير ديگران است.

اروپا كه امروز شاهد اعمال ممنوعيت نوعي پوشش براي انسانهاست، نشان ميدهد هنوز به قرون وسطي حس نوستالژيك دارد و كاملاً سر از مرداب تحجر و تفتيش عقيده در نياورده و كثرتگرايي، كالاي بيرونقي در بازار مكارهي اروپاست. مدرنيزم، با اقدام اخير دول اروپايي و البته با سياستهاي امريكا در خاورميانه، بار ديگر در بحراني افتاده است كه نقدها و پروژههاي مكاتب انتقادي (بويژه فرانكفورت و هابرماس كه  آخرين آنهاست) نيز نتوانستند آن را نجات بخشند.

شايد امروز دوران به كرسينشستن مدعيات پستمدرنها در حوزهي گفتماني غرب است كه ضربههاي انتقادي آنها به آموزههاي مدرنيزم، زانوان پيكرهي غرب را به لرزه درآورده است و جالب اينجاست كه بسياري از اين آموزهها، برگرفته از سنت، آن هم سنت ديني است.

امروز پستمدرنيستها به فرا روايتها معتقدند و از نبود حقانيت مطلق در آنچه عقل خودبنياد ميگويد، سخن مي رانند و ديگر، الگوهاي زندگي پيشنهادي غرب براي جوامع، اعتباري ندارد.

آيا اين ها، پيش از آن در آموزههاي سنت ديني يافت نميشد كه اجباري در پذيرش روايتها (برداشتهاي عمومي از مفاهيم و مقولات) نيست و ضروري است ملتها و اقوام، يكديگر را بشناسند و بدون وادادگي به بازسازي و تقويت هويتهاي خود همت گمارند؟

شكافتن و شرح اين مقولات مجال ديگري ميطلبد و مهم اين است كه اگر بايد گفتوگويي بين شرق و غرب باشد اين گفتوگو در مواقعي وجه انتقادي دارد و امروز فرصت مناسبي است كه متفكران شرق و جهان اسلام از فرصتهاي ايجاد شده براي گشودن باب انتقاد به غرب و اروپا استفاده كنند بدون آنكه واقعيات مشهود دروني و بروني را ناديده بگيرند؛ يعني نه در جريان غربستيزان و نه در جرگهي غربگرايان واقع شوند، بلكه با رويكرد غربشناسي وارد ميدان گفتوگوي انتقادي با غرب شوند و اين عرصه شايد سرآغاز تحولي بزرگ در پويايي و نوزايي تمدن شرقي و اسلامي باشد كه ساليان مديدي در خواب غفلت و جامهي دفاع بود.